خرید بک لینک
دی ماه ۸۵ بود قرار شد شب عید قربان خاستگاری صورت بگیره میدونستم و مطمعن بودم ک از خیلی لحاظ ها اونا از ما سر ترن مثلا وضعیت مالی و خب خیلی چیزای دیگه اون شب ی شومیز خاکستری با خط های سفید عمودی و ی شلوار سفید با ی شال سبز تیره و چادر سفید تنم بود. مهمونا اومدن خانواده ی زهرا دایی مهدی و پدر و مادرش. مهدی ی کت لی و پیرهن سفید و شلوار لی داداشم از مهمونا پذیرایی کرد منو زهرا و خواهرش هم کنارهم نشسته بودیم روبرومون هم بابای زهرا و بابای مهدی وبا یکم فاصله مهدی سر ب زیر و تو فکر اجازه خواستن حرف بزنیم و من باز بدون آمادگی برای حرف زدن رفتیم تو ی اتاق کناری نشستیم "چقدر بوی خوبی میدادی" اینکه چرا هنوز بوی عطر اونشبت یادمه و الان اشک منو دراوردو فقط خدا میدونه. زندگی مامان دلم برات پر م

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 10:20

چقدر خوب،آروم ،متین،باوقار حرف میزدی! چقدر مهربونی توی لحنت بود ! این همه آرامشو از کجا آورده بودی با خودت! این همه خوبی توی آدم کنار من با فاصله ی نیم متری مگه میشه ؟ مگه میشد تو رو نخاست و مجذوبت نشد ... یادم نیس چی گفتیم هرچی فک میکنم یادم نمیاد ولی یادمه همش اون لحظه ب این فکر میکردم ک چقدر خدا منو دوستم داره ک تو رو سر راه من قرار داده ب این فک میکردم ک محاله بهت "نه " بگم با وجود اینکه میدونستم و مطمعن بودم مامانم مخالفه دلیل مخالفتشم پدر و مادرت بود ک سنشون بالا بود. بعدهااا بهم گفتی اونشب محو لبخند من و چشمای خوشرنگ شیطونم شدی. اونشب در مورد شغلت تحصیلاتت و برنامت برای آینده حرف زدی وقتی رفتین مامانم گفت نه ب دلم ننشست بابام گفت نظر خودت چیه گفتم پسر خوبی بود. بابابزرگم (بابای

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 10:20

صفحه بندی