دی ماه ۸۵ بود
قرار شد شب عید قربان خاستگاری صورت بگیره
میدونستم و مطمعن بودم ک از خیلی لحاظ ها اونا از ما سر ترن مثلا وضعیت مالی و خب خیلی چیزای دیگه
اون شب ی شومیز خاکستری با خط های سفید عمودی و ی شلوار سفید با ی شال سبز تیره و چادر سفید تنم بود.
مهمونا اومدن خانواده ی زهرا دایی مهدی و پدر و مادرش.
مهدی ی کت لی و پیرهن سفید و شلوار لی
داداشم از مهمونا پذیرایی کرد منو زهرا و خواهرش هم کنارهم نشسته بودیم
روبرومون هم بابای زهرا و بابای مهدی
وبا یکم فاصله مهدی سر ب زیر و تو فکر
اجازه خواستن حرف بزنیم و من باز بدون آمادگی برای حرف زدن
رفتیم تو ی اتاق کناری نشستیم
"چقدر بوی خوبی میدادی"
اینکه چرا هنوز بوی عطر اونشبت یادمه و الان اشک منو دراوردو فقط خدا میدونه.
زندگی مامان دلم برات پر م
برچسب:
نویسنده: حامد قاسمیپور
تاريخ: يکشنبه
5 آذر
1396 ساعت: 10:20